شعر پیوند ارواح از مهدی سهیلی

پیوند ارواح

ساده لوحی گفت با فرزانه یی
از چه با اهل جهان بیگانه یی
همچو من با خلق عالم یار باش
گفت عارف این ناید ز من همی
همدم من همدلم باید همی
همدلی گر نیست تنهایی نکوست
رق باید داد دشمن را ز دوست
هر که دارد چشم .و لب دلدار نیست
دلبر من هر پری رخسار نیست
کی بود خویشی به جز بیگانگی
مرغ دریا را به مرغ خانگی
روح ها را خویشی و پیوندی است
روح با نا اهل مردم بندی است
ذره ذره کاندرین ارض و سماست
جنس خود را همچو کاوه و کهرباست
جاذبی باید که مجذوبت کند
بر صلیب عشق مصلویت کند
نیست هر هم صحبتی همزاد تو
کر کجا باید غم فریاد تو
با خدا گفتی بسا اندر دعا
که مرا محشور کن با اولیا
 تا که نا اهلی دعا را سود نیست
 وین کلید کعبه ی مقصود نیست
تا که نا پاکی دعا بی حاصلست
 بی تجانس هر دعایی باطلست
 از ریا و خشم و شهودت دور شو
 زان سپس با اولیا محشور شو
هر دعا باید بجوشد از نهاد
ورنه گل هرگز نروید از جماد
میوه خواهی بی درخت و خاک و آب
این دعا هرگز نگردد مستجاب
چون اجابت در رگ و جان تقی است
بی نصیبی بهره ی نا متقی است
بال پرواز دعا اعمال تست
لفظ هم مستی فزای حال تست
 پاک شو پس گفتگو با پاک کن
خود ملک شو سیر در افلاک کن
آشنایی بین جن و انس نیست
هیچ کس مایل به نا همجنس نیست
 در نیامیزد به یکدیگر دو ضد
حشر یعنی روح های متحد
آب و آتش در نیامیزد به هم
گر درآمیزد جهان ریزد بهم
دام را الفت نباشد با ددان
 وین سخن حق است پیش بخردان
من اگر مردم گریزم خود رواست
روح من با ناکسان نا آشناست
دزد را با سارقان خویشی بود
 حشر هم مولود همکیشی بود
گر که خواهی خود بدانی چیستی
نیک بنگر تا جلیسی کیستی
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهای شیران خداست
 

شعر زنده ی مرگ آلود از مهدی سهیلی

زنده ی مرگ آلود

مر من طی شد و دل در پی سارست هنوز
 دیده ی متظرم لحظه شمارست هنوز
روزگاری شد و گرد از دل این دشت نخاست
چشم ما در ره گردان سوارست هنوز
آتش افتاد در این باغ ز بیداد خزان
باغبان منتظر باد بهار ست هنوز
 چشمه های سرخ شد از خون غزالان چمن
چشم صیاد به دنبال شکارست هنوز
لها رفت که نا زنده ی مرگ آلودیم
آسمان بر سر ما سنگ مزارست هنوز
مرغ جان را سر پرواز بود از دل خاک
لیک بر جان تن ما کهنه حصارست هنوز
 طوطی سبز شباب از قفس عمر گریخت
 اشک من در ره او اینه دار ست هنوز
 

شعر آخرین چاره از مهدی سهیلی

آخرین چاره

عقاب آمد از اوج و پر باز کرد
کلاغان ز بیمش گریزان شدند
 چو پر زد به هم گرزه ماران همه
 به سوراخ ها سینه خیزان شدند
سگی تا زند نعره ی بر عقاب
 نوایی ز هر یوز دریوزه کرد
شغالی هم از جنگل دوردست
به سودیا ترساندنش زوزه کرد
شگفتا که خرگوش و روباه و موش
 به میل زمان با هم آمیختند
به هر گوشه ی دشت روباهکان
دویدند و غوغا برانگیختند
عقاب سبکخیز پولد چنگ
 چو فریاد زشت شغالان شنود
بر آن دشت پهناور زوزه خیز
شتابنده ابری شد و پر گشود
زغن گفت کاین آهنین چنگ تو
رباید به هر لحظه آرام من
 برو سایه را ز سرم بازگیر
 که گردد پرت حلقه ی دامنمن
به پاسخ عقاب هوا گرد گفت
 بر این بوم و بر سایه افکن منم
 به نیروی پرهای پروازگر
 به هر اوج تا ابر پر می زنم
تو گر بیم داری ز چنگال من
به کوشش بر ای و پری باز کن
اگر خواهی از چنگ من ایمنی
 دو گز برتر از ابر پرواز کن
 

شعر دوزخی از مهدی سهیلی

دوزخی

پای دیوار نشستم لحظه یی
ناگهان برخاست آوایی ز خشت
گفت من روحی پلید و سرکشم
شد سرانجامم تباه از کار زشت
روح شیطانی مرا از راه برد
وای وای از جور نفس بدسرشت
سر فرو پیچیدم از فرمان حق
نه به مسجد رو نهادم نه کنشت
هر چه کردم کاتب خلقت نگاشت
 هر چه گفتم دست نامریی نوشت
 آه اینک شب نشین دوزخم
هرکسی خرمن کند بذری که کشت
نه عجب گر ره به دوزخ برده ام
جای اهریمن نباشد در بهشت
سرنوشت من چنین شد جهد کن
 تا تو را چون من نباشد سرنوشت
 

شعر صبح آزادی از مهدی سهیلی

صبح آزادی

بلبل شدم بر نغمه ی من راه بستی
 کفتر شدم بال امیدم را شکستی
سازی شدم تا در شب تاری بمویم
دستی برآوردی و تارم را گسستی
آهو شدم در سایه ی جنگل خزیدم
با تیر بی هنگام در خونم کشیدی
سبیب شدم تا بر درختی خانه گیرم
دستی شدی نا گه مرا ز شاخه چیدی
رودی شدم تا سر به دریا ها گذارم
سنگی شدی شوق و شتابم را گرفتی
رفتم که مردابی شوم در خواب رفته
طوفان شدی آرام و خوابم را گرفتی
غمحانه یی دارم به نام زندگانی
افسرده ام ای نغمه ی شادی کجایی
زندانی شب های تلخ و سهمگینم
آخر بگو ای صبح آزادی کجایی
 

شعر پروازی در نور از مهدی سهیلی

پروازی در نور

از نوای مرغ حق دیشب روانم پر گرفت
آتشی ناگفتنی در بند بندم در گرفت
خود نمی دانم چه حالت رقت بر من کز نشاط
 جان من زین خاک شوق عالم دیگر گرفت
مرغکی الماسگون با پنجه یی یاقوت رنگ
ز آسنمان آمد مرا در زیر بال وپر گرفت
نیمشب با هودج تابنده را بستر گرفت
بر تا جایی که پایم بر سر مریخ بود
گرد تا گرد مرا مهر و مه و اختر گرفت
باغ شب بود و گل نور و هوای کوی دوست
دل بر آن بزم خدایی از ملک ساغر گرفت
نور بود و جذبه بود و رفعت پروازها
 باز مرغک زان مکان هم راه بالاتر گرفت
ناگهان زیبا سروشی لرزه بر جانم فکند
گوش من آن نغمه را بانگ خوش داور گرفت
گفت می دانی کدامین بننده را داریم دوست
آنکه یک دم گرد اندوه از رخ نادر گرفت
 

شعر سخنی با خویش از مهدی سهیلی

سخنی با خویش

ای آنکه بر اینه نظر دوخته داری
دانم که غم یار و دل سوخته داری
جز چشم تو بر سوز نهانت نزند آب
با غیر مگو گر دل افرووخته داری
با خویش بیامرز و ز بیگانه بپرهیز
 آسوده تویی گر که لب دوخته داری
با سعی و هنر گر که نیازت به کسی نیست
گنجیست که در زیر سر اندوخته داری
 

شعر سایه ی دیوار از مهدی سهیلی

سایه ی دیوار

سخن از گل به زبان آری و جز خار نداری
 شوق گفتار به دل داری و کردار نداری
 نقشه ها در سر خود می کشی اما هنرت کو
نقش یک دایره در گردش پرگار نداری
جلوه ها میکنی و بر تو کسی دل نسپارد
وده مکن هیچ خریدار نداری
روزگاری که برادر ز برادر بگریزد
کنج آسوده به جز سایه ی دیوار نداری
ای درد که در سینه ی خاموش تو جوشد
ای بسا درد که در سینه ی خاموش تو جوشد
 لیکن از بیم کسان قدرت اظهار نداری
در کویری که تو تنهایی و خورشید گلدازان
چه توان کرد که جز سایه ی خود یار نداری
راز با چاه بگو در دل شبهای غریبی
کیه بر دوست مکن محرم اسرار نداری
گریه در خویش کن و با دل خود گرم سخن شو
زندگی رفت و تو در مرگ جوانی به فغانی
همتی کن که دگر فرصت بسیار نداری
 

شعر مرگ سوار از مهدی سهیلی

مرگ سوار

خندید چون شکوفه و بر شاخسار مرد
گل بود و ای عجب که به فصل بهار مرد
در های و هوی عمر سر خود به سنگ زد
غرنده رود بود و چنا ن آبشار مرد
پا در رکاب کرد و به صحرای مرگ تاخت
نا گه خبر رسید دریغا سوار مرد
روشن ستاره بود و شب افروز خانه یی
دردا که آن ستاره ی شب های تار مرد
چشمش به راه بود که مادر ز ره رسد
اما دریغ و درد که در انتظار مرد
 تابید چون ستاره و درکام ابر رفت
خندید چون شکوفه و بر شاخسار مرد
 

شعر غم ما از کجاست از مهدی سهیلی

غم ما از کجاست

لحظه ی شادی به دنیا کیست
ماتم و دردش صد شادی یکیست
شادی دنیا عرض غم جوهر است
 شادمانی دایه انده مادر است
چون رود مادر بر همسایه یی
بسپرد کودک به دست دایه یی
تا که کودک دور از مادر شود
از بلور اشک چشمش تر شود
 دایه گوید قصه ی جن و پری
تا نگرید کودک از بی مادری
 دایه خواهد که لب را تر کند
 طفل از نو یادی از مادر کند
هر زمان افسانه اش گردد تمام
 در سر کودک فتد سودای مام
تو همان طفلی که تنها مانده یی
بی کس و تنها به دنیا مانده یی
دایه ی تو لحظه های شادی است
وندران آثار بی بنیادی است
لیک غم با رگ رگ تو آشناست
خنده هایت هم غم شادی نماست
لحظه ی شادی دروغی بیش نیتس
خود چراغ بی فروغی بیش نیست
گر که پرسی علت اندوه چیست
 با تو گویم جز جدایی نیست نیست
ما ز اصل خود جدا افتاده ییم
وندرین غربت سرا افتاده ییم
راه ما بس دور شد از اصل خویش
رهرویم اندر طریق وصل خویش
اصل ما باغ بهشت و یار بود
مامن سایه ی گلزار بود
جای ما این زادگاه خاک نیست
شهر شیرین تو از این تک نیست
تا وصال اصل ما ندید به دست
در دل ما این غم و اندوه هست
ما وطن را پشت سر بگذاشتیم
کلبه ی غم را وطن انگاشتیم
قطره ها بودیم در روز الست
 جوی ها ز قطره ها آمد به دست
 جوی ها چون عازم مقصود شد
 صد هزاران جوی کوچک رود شد
ما همه رودیم در پهنای دشت
از ازل این بود ما را سرگذشت
 سوی اقیانوس اعلا می رویم
 روز و شب پایین و بالا می رویم
قرنها این رود در پیمودنست
در گذرگاهش فغان و شیونست
 می زند در هر قدم سر را به سنگ
هر زمان بیند بلای رنگ رنگ
زین بلا ها جز خروشش چاره نیست
 پیش پایش غیر سنگ خاره نیست
یکزمان آسوده نبود در سفر
سنگ ها بر جان خرد از رهگذر
 این فغان و این خروش بی امان
همسفر با رود باشد هر زمان
 می رود بی آنکه خاموشی کند
تا که به دریا همآغوشی کند
خود تو هستی قطره یی در چنگ رود
حاصلت در راه جز شیون نبود
 وندرین دنیا که باشد معبرت
غم نگیرد سایه ی خود از سرت
اندر این منزل نبینی جز گزند
تهمت آسودگی بر خود مبند
 تا تو را در شهر شادی راه نیست
دست غم از دامنت کوتاه نیست
می روی در پیچ و خم بالا و پست
تا که دامان نشاط اید به دست
 آن زمان دانی که دنیا دایه بود
وین جهان با درد و غم همسایه بود
سنگ ها در راه خود بینی بسی
تا به اقیانوس جاویدان رسی
 

شعر دیگر چگونه ؟ از مهدی سهیلی

دیگر چگونه ؟

ای سایه های عشق
دیگر مرا ز وسوسه ی دل رها کنید
ای واژه های بوسه و اندام و چشم و لب
شعر مرا به درد زمان آشنا کنید
 وقتی لبان تشنه ی مردان زابلی
در جستجوی قطره ی آبی سیاه رنگ
همچون دو چوب خشک
 تصویر می شود
 دیگر چه گلونه سرخی لبهای یار را
چو نان شراب سرخ
در جام واژه های بلوینه بنگرم
وقتی نگاه کودک بی نان بندری
 با آرزوی پاره ی نانی سیاه و تلخ
ر کوچه های تنگ و گل آلود و بی عبور
تا عمق هر هزار ه ی دیوار می دود
 دیگر چه گونه غرق توان شد دقیقه ها
در برکه نگاه دلاویز دختری
دیگر چه گونه دیده توان دوخت لحظه ها
در جذبه ی دو چشم پر از ناز دلبری
وقتی که دستهای زنی در دل کویر
 هنگام چیدن گونی چک می شود
وقتی که قامت پسری زاده ی بلوچ
با گونه های لاغر و چشمان بی امید
در خاک می شود
دیگر چگونه دست زنی را به شعر خویش
خواب شهاب روشن و گویم ستوننور
دیگر چه گونه پیکر معشوق خویش را
در کارگاه شعر توان ساخت از بلور
 آن دم که چشم های یتیمان روستا
 در حسرت پدر
 یا در امید گرمی دست نوازشی
پر آب می شود
 وقتی غریب خانه به دوشی نیازمند
 در کوچه های شهر
 از ضربه های درد
بی تاب می شود
 وقتی که طفل بی پدری در شبان سرد
با ناخن کبود
در قطعه یی پلاس ز سرمای بی امان
بی خواب می شود
 وقتی که نان سوخته با پاره استخوان
از بهر سد جوع فقیران ده نشین
نابای می شود
 دیگر چه گونه خواهش دل را توان سرود
دیگر چگونه مرمر تن را توان ستود
باید که حرف عشق برانم ز شعر خویش
 باید که نقش عشق فروشویم از کلام
زیرا گلوی پیر وجوان ناله گسترست
 بر جای رنگ عشق
باید غم زمانه بپاشم به واژه ها
زاروز که درد مردم ما گریه آورست
چشمم پر آب باد
 از عشق بگذرم که دلم جای دیگرست
باید که های های بگریم به درد ها
در چشم شعر ما سخن اشک خوشترست
ای سایه های عشق
 دیگر مرا ز وسوسه ی دل رها کنید
 ای واژه های بوسه و اندام و چشم ولب
 بر جای آب و رنگ
شعر مرا به درد زمان آشنا کنید
 

شعر دلمردگی از مهدی سهیلی

دلمردگی

مرغ تنهایم سرم در زیر بال بی کسی
ای رهایی بخش من ای دست افسونکار عشق
یکدم آگاهی مرا از پرده های راز ده
 بی امیدم در کنار دام تنگ من بیا
با نوای زندگی بخشت مرا آواز ده
آشنا کن پنجه های مهربان را با قفس
باز کن در را مرا تا بی کران پرواز ده
مرغکی بر خاک ره افتاده را ای دوست عشق
بر فراز ابرها بال و پر شهباز ده
 تا برانگیزم امیدی در دل افسردگان
بار دیگر نغمه ام را قدرت اعجاز ده
 ای خدا یا جان مرگ آلوده ام را بازگیر
یا امیدی را که با آن زنده بودم باز ده
 

شعر هنگامه ی طور از مهدی سهیلی

هنگامه ی طور

من عاشق گمراهم از وسوسه دورم کن
غایب شده ام از تو سرمست حضورم کن
از بسکه سیهکارم شب از نفسم زاید
ای شمس و قمر از تو سر چشمه ی نورم کن
شیطان غرورم من از قریب تو دورم من
 تا سجده کنم بر گل خالی ز غرورم کن
من معصیت آلودم باید که جزا بینم
ر چنگ عذاب اما از لطف صبورم کن
 گه گه قبسی رخشد در خلوت تاریکم
تا خیره شود موسی هنگامه ی طورم کن
مهرم تو و نورم تو جنت تو و حورم تو
من از تو تو را خواهم دلکنده ز حورم کن
در شعرم اگر شوریست از قبض تو می بینم
ای مستی شعر از تو سرمست شعورم کن
ای روشن ناپیدا من بنده ی مهجورم
تا قرب تو را یابم از وسوسه دورم کن
 

شعر کمال هنر از مهدی سهیلی

کمال هنر

یاد آنکه دل سوخته و چشم ترم بود
آه سحر و ناله ی شب همسفرم بود
در هر چمنی مرغ دلم زمزمه ها داشت
با هر نگهی شور وصالی به سرم بود
یاد آنکه هزاران گل صدرنگ دلاویز
در دامنم از لطف دعای سحرم بود
پرواز من از خاک رهی داشت به افلاک
زان فیض خداداده که در بال و پرم بود
 یک لحظه جدا از رخ معشوق نبودم
در شادی و غم چهره ی او در نظرم بود
کس آب نمی زد به دل سوخته ی من
در حادثه ها یاور من چشم ترم بود
شعرم که به دلهای کسان شعله درافکند
از آتش پنهان شعله ورم بود
هر صعوه زند طعنه به پرواز عقابان
بد گویی دشمن ز کمال هنرم بود
 

شعر نقش خستگی از مهدی سهیلی

نقش خستگی

 با که گویم ای یاران قصه ی پریشانی
حال ناخدا دارم شبان طوفانی
 لحظه یی نیاساید چشم گریه آلودم
چون درخت پر اشکم در هوای بارانی
شب که بر سر مژگان اشک من گره بندد
 خانه ی خموشم را می کند چراغانی
از لبان خندانم حال دل ندانستی
خفته درخت غمگینم در کویر نکامی
شاخ و برگ من حسرت میوه ام پریشانی
هر زمان به تنهای با دلم کنم خلوت
سایه های غم اید از درم به مهمانی
دولت جوانی را رایگان ز کف دادم
سر کشد ز دل کنون شعله ی پشیمانی
 زندگانی غمگین حالت قفس دارد
من در این میان دارم روزگار زندانی
 نقش خستگی ها را در نگاه من بنگر
از سخن توان دانست حال دل به آسانی
 

شعر قهر از مهدی سهیلی

قهر

چراغ خانه ام باز آ
تو چون زین کلبه رفتی دیگر اینجا های و هویی نیست
 صدایی نغمه یی حرفی صفایی گفتگویی نیست
تو رفتی لاله ها پژمرد
و دور از لاله ی روی تو اینجا لاله روی نیست
تو ای محبوب خشم آلود سوی کلبه ات برگرد
سراسر خانه خاموش است
در این تنهایی تاریک حتا کوروسیی نیست
تو ای محبوب خشم آلوده سوی کلبه ات برگرد
سراسر خانه خاموش است
 در این تنهایی تاریک حتی کورسویی نیست
نمی دانی نمی دانی
که من چون مرغ تنها سر به زیر بال غم دارم
نه لبخندی نه آوازی
نه ذوق نغمه یی نه شوق پروازی
هماوازی کجا یابم که بانگی در گلویی نیست
فضای خانه تاریکست
و نور زندگی در هیچ سویی نیست
همه شب دخترم با یاد تو تا نیمه شب بیدار می ماند
 سر خود را میان دست ها می گیرد وآهسته می گرید
تو را در زیر لب می خواند و با آه می گوید
به پیش دخترت برگرد
تو عطر آرزو بودی
مرا غیر از تو هرگز آرزویی نیست
سکوت خانه ی خاموش ما فریاد ها دارد
که ای آزرده دل برگرد
امیدم رفته ام بازآ
سکوت سرد و سنگین می کشد ما را
فضای خانه تاریکست
و نور زندگی در هیچ سویی نیست
چراغ خانه ام بازآ
تو شب ها شمع ما بودی
امید جمع ما بودی
ز رنگ و عطر تو گلخانه ی ما رنگ و بویی داشت
دریغا بی تو در غمخانه ی ما رنگ و بویی نیست
شریک عمر من برگرد
که در بی اعتباری عمر ما جز تار موی نیست
امید رفته ام باز آ
که طفل کوچکت می پژمرد از رنج تنهایی
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
سراسر خانه خاموشست
تو چون زین کلبه رفتی دیگر اینجا هاوی و هویی نیست
صدایی نغمه ای حرفی صفایی گفتگویی نیست
تو رفتی لاله ها پژمرد
و دور از لاله روی تو اینجا لاله روی نیست
چراغ خانه ام بازآ
چراغ خانه ام باز آ
 

شعر سینه ی مرداب از مهدی سهیلی

سینه ی مرداب

بنازم چشم آن عاشق که مست خواب نیست
جان فدای آن دل روشن که در وی تاب نیست
نقش زیبای جوانی را شبی دیدم به خواب
از غم او دیگرم در چشم گریان خواب نیست
 آن شبی کز ماه و اختر بزم گیتی روشنست
دیده را بر هم منه هر شب مهتاب نیست
تا که سنگ قتنه می بارد ز سقف آسمان
هیچ کنجی امن تر از خلوت احباب نیست
پا بنه بر موج و از هنگامه ی طوفان نترس
دل به دریا زن صدف در سینه ی مرداب نیست
از کتاب آفرینش عمر ما یک باب بود
لیک فصل خاطر آسوده در این باب نیست
مردمان بسیار دیدم مردمی کمیاب بود
ور نه شیطان سیرت آدم نما کمیاب نیست
پیر ما می گفت دریاها فزون از خاک ماست
 از چه میگویی که نقش زندگی بر آب نیست
 

شعر جولانگه پرواز از مهدی سهیلی

جولانگه پرواز

من ز ملک دیگرم تو از جهان دیگری
گفتگوی با تو را باید زبان دیگری
در نگیرد خوی من با دشمنان دوست نام
بایدم بزمی دگر با دوستان دیگری
صه ی دنیا پرستان روح ما را تیره کرد
زنگ دل را پاک کن با داستان دیگری
 سقف ک.تاه فلک جولانگه پرواز نیست
سیر دیگر بایدم در آسمان دیگری
 روح حیوانی تو را از نور حکمت دور کرد
در تن مرد خدا باید روان دیگری
گر که از گل های معنی نکهت جان بایدت
 جست و جو کن باغ دیگر باغبان دیگری
کسی ندارد تاب این آتش که بر جان منست
 از دلم سر می کشد آتشفشان دیگری
دیده ی رمز آشنایان از زبان گویاترست
 از سخن باشد نگاهم ترجمان دیگری
 آتشین شعر مرا در سوز دل پیچیده اند
ناله ی جانسوز ما دارد نشان دیگری
اشک و آه و شور و شعر و ناله ی شبها و من
 هر سحر داریم با هم کاروان دیگری
درس عشق و درک معنا کار هر بوجهل نیست
این سخن را میگذارم تا زمان دیگری
 

شعر صورتک از مهدی سهیلی

صورتک

به روشنایی سیمای من نگاه کن
به جان دوست دلم چون شبان تاریکست
به موج خنده ی تلخم فروغ شادی نیست
که این نشاط به سر حد گریه نزدیکست
مبین به ظاهر آرام و شادمانه ی من
که بافریب ز شب آفتاب ساخته ام
به خنده ام منگر با تو راست می گویم
برای چهره ی گریان نقاب ساخته ام
ز آفتاب رخ روشنم فریب مخور
سپهر خاطر من ابرو دیده و بارانیست
ز روح من کویرست در دو روزه ی عمر
 اگر گلی به در اید گل پشیمانیست
نگاه من به نگاهت بهار می بارد
 ولی ورای دو چشمم هزار پاییز ست
به خنده های دروغین من امید مبند
بدان که جام وجودم ز گریه لبرزست
سکوت می کشدم خنده روی خاموشم
 ولی به خلوت من هر نگاه فریادست
به چهره صورتکی شادمانه برزده ام
بدین فریب گمان نی بری دلم شادست
مرا فریب مده
تو نیز چون منی ای دوست ای همیشه غریب
 که با خزان زدگی چهره ات گلستانست
اگر صورتک از روی خویش برداری
 به روشنی پیداست
 که فصل عمر تو هم روز و شب زمستان است
 

شعر مرگ جوانی از مهدی سهیلی

مرگ جوانی

عمرم شهاب وار به رفتن شتاب کرد
چشم مرا ز مرگ جوانی پر آب کرد
دیدم سیاهروزی خود را شبی که عشق
مویم سپید دید و دلم را جواب کرد
 آن روزها ی شادی جوانی به باد رفت
دست زمان سرای طرب را خراب کرد
 عمرم گذشت و دایه ی مکار روزگار
افسانه گفت و کودک دل را به خواب کرد
 

عکسهای جدید از خوانندگان ایرانی و خارجی

عکس های جدید و کاملا اختصاصی به صورت آلبوم و پوشه بندی و تک عکس از سایت بیا تو موزیک بدون مشکل فیلترینگ


برای دیدن آلبوم عکس ها به ادامه مطلب بروید
ادامه نوشته

شعر شتابگر از مهدی سهیلی

شتابگر

چه شیرین آمدی شور به دل انداختی رفتی
نگاهی کردی و کاردلم را ساختی رفتی
سوار اسب ناز از راه رسیدی لیک در یک دم
سمند خویش را با دلبرها تاختی رفتی
نشستی ساعتی چون شمع در جمع هوسبازان
و لیکن زان میان پروانه را نشناختی رفتی
نسوزد خرمن حسنت که با دامن کشیدن ها
 نمی دانی چه سوزی در دلم انداختی رفتی
 

شعر وقتی تو رفتی از مهدی سهیلی

وقتی تو رفتی

ای معنی عشق
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
 بی تو چشمم چشمه ی اشک شبانه
ای روشنایی ای چراغ زندگانی
ای رفته در ابر سیاه بی نشانی
وقتی تو رفتی
از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت
از دست من وز دست ما اینده ها رفت
وقتی تو رفتی
مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد
وقتی تو رفتی
دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد
وقتی تو رفتی اندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
 از باد پرسیدم کجا رفت
گفتا که من هم در پی آن رفته از دست
سر تاسر دنیا خزیدم
 اندوه اندوه
او را ندیدم
از شب سراغت را گرفتم
شب گفت افسوس
 او ماه من بود
 من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم
همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم
خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم
بایاد او در هر قدم اشکی فشاندم
در دشت های دور و نا پیدا دویدم
او را ندیدم
با ماه گفتم ماه من کو
رنگش پرید و زیر لب گفت
بر بام و روزن های عالم سر کشیدم
شب تا سحر سر تاسر دنیا دویدم
در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم
با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها
او را ندیدم
از رعد پرسیدم نامت
فریاد او در گنبد افلاک پیچید
چون مادران داغدیده ناله سر کرد
با ابر گفتم قصه ات را
روی زمین را در غمت از گریه تر کرد
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
ای بی تو من همسایه ی اشک شبانه
وقتی تو رفتی
اندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
 

شعر صلای صلح از مهدی سهیلی

صلای صلح

گر چه ساز ما ناسازی به یک آهنگ نیست
چون صلای صلح در دادی مرا هم جنگ نیست
 تا بلور اشک در چشم پشیمانت شکست
من به فریاد آمدم آخر دلم از سنگ نیست
ننگ می دانم که بر کام رقیبان بینمت
ورنه با خوی عمری صبر کردن ننگ نیست

شعر قدرت اعجاز از مهدی سهیلی

قدرت اعجاز

ای اسیر قفس دل پر پرواز تو کو
مرغ باغ ملکوتی غم آواز تو کو
روز آغاز تو را نعمت و نازی دادند
آن همه ناز چه شد نعمت آغاز تو کو
قدسیان از زبر عرش صفیرت زده اند
 از چه در دام اسیری پر پرواز تو کو
در تو نیروی کلیم است و هنرهای مسیح
 ساحری پیشه مکن قدرت اعجاز تو کو
سخت در پرده ی غم ماندی و در چنگ سکوت
مطرب نغمه گر زمزمه پرداز تو کو
شب تاریک و بیابان و حرامی از پی
رخت از این ورطه ببر اسب تکتاز تو کو
گر به میخانه ی حق جرعه زدی نوشت باد
شور مستی چه شد و طبع غزلساز تو کو
تا به کی شبفته دامی و پایند قفس
پنجه زین خاک بکن همت شهباز تو کو
 

شعر نه دریا که مرداب از مهدی سهیلی

نه دریا که مرداب

بیا ابر باشیم و با هم بگرییم
بیا عهد باشیم و با هم بپاییم
 بیا شمع باشیم و با هم بسوزیم
بیا ماه باشیم و با هم براییم
تو هم چون منی خسته و دلشکسته
نه لبخند داری به لب نه کلامی
ز تیغ زبان ها ز بس خم خوردیم
دل ما بلرزد ز بانگ سلامی
بیا تا با نسیم سبک سیر باشیم
که گل را ببویم و برگی نریزد
به نرمی ببوسیم لبهای گل را
مبادا ز گلبرگ ها ناله خیزد
بیا تا دو مرغ همآواز باشیم
دمادم سرود محبت بخوانیم
بیا تا ب همره مرغان طوفان
بههر موج توفنده قای برانیم
بیا باد باشیم و طوفان برآریم
چنان رود پیچنده بی تاب باشیم
ز رخوت حذر کن که ب کاهلی ها
من و تو نه دریا که مرداب باشیم
 

شعر به آزادگان آزاد شده از مهدی سهیلی

به آزادگان آزاد شده

ای همه زنجیریان بند گسسته
ای به سرسنگ جام ننگ شکسته
ای ز شما نام مرد رنگ گرفته
ای همه بر تارک زمانه بنشسته
 ای سرتان سز
ای دمتان گرم
ای همه ابر و نکرده خم به اسیری
ای همه اسطوره های پاک دلیری
 جان و تنم خاک رهگذر شما باد
دست خدای بزرگ یار شما باد
ای دلتان پاک روح شرف خون رزم جان جهانید
بند گسل پاکزاد پاک روانید
مردمک چشم مردمان زمانید
عطر امیدید
بانگ امانید
نادره مردید
شیر زنانید
ای همه تن داغگاه عطصه ی نخجیر
ای به قفس دست و پای بسته به زنجیر
ای همه مردی
بند گسل باد دست عقده گشایت
جان من و جان ملتی به فدایت
بانگ بزن بانگ دیر پای رهایی
سقف فلک پر طنین ز شور و نوایت
مشعل عشق و امید باد به دستت
بند اسارت گسسته باد ز پایت
اس سر تو سبز سرخ باد زبانت
شعله ی هر اشک شوق شمع سرایت
چشم زمان روشن از چراغ نگاهت
گوش وطن شادمان از اوج صدایت
با همه مردم بگو که های برادر
زین همه خشم و خروش کم نتوان کرد
ای به فدای تو پاکباز دلاور
قمت رعنایت
 قامت مردانگیست خم نتوان کرد
ای همه عزت
دانش و آزادگی و دین و مروت
این همه را بنده ی ستم نتوان کرد
 

شعر برف زمستان از مهدی سهیلی

برف زمستان

نیمشب همدم من دیده ی گریان منست
 ناله ی مرغ شب از حال پریشان منست
در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود
گریه انگیز تر از مهر من آبان منست
 خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد
زین همه درد خموشانه که بر جان منست
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از برف زمستان منست
غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت
ناله ام زمزمه ی روح پشیمان منست
گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم
ورنه هر لحظه ی من نقطه پایان منست
در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل
گفت خاموش که او طفل دبستان منست
 

شعر غریب از مهدی سهیلی

غریب

من در اینه سخن می گویم
با تو دارم سخنی
با تو ای خفته به هر موج نگاهت فریاد
با توام ای همدرد
با تو ام ای همزاد
با تو ای مرد غریبی که در اینه می نگری
گوش کن با تو سخن میگویم
من غریب و تو غریب
از همه خلق خدا
تو به من همنفسی
غیر تو همسخن و همدل من
در همه ملک خدا نیست کسی
های ای محرم من روی در روی تو فریاد کنم
تا به دادم برسی
خرم آن لحظه که با دیده ی اشک آلوده
در تو بگریزم و دراینه با هم باشیم
ساعتی هم سخن و همدل و همدم باشیم
برق اشک تو در اینه ی چشمت پیداست
شرم از گریه مکن
اشک همسایه ی ماست
من و تو چون هر روز
 مات و خاموش به مهمانی اشک آمده اییم
در دل ما اشک است
اشک تنهایی و تنهایی ها
اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها
من و تو خاموشیم
من و تو غمزده ایم
من و تو همدل ماتمززده ایم
گوش کن ای همزاد
با زبان نگهم با تو سخن می گویم
از نگاهم بشنو رخصت گفتار کجاست
دل به یاران دروغین مسپار
واژه ی یار دروغست بگو یار کجاست
لحظه ی درد دل وموسم دلتنگی ها
وعده ی ما وتو در عمق دل اینه است
بهتر از اینه منزلگهدیدار کجاست
 با تو راز دل خود راگفتم
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
 

شعر چراغ ماه از مهدی سهیلی

چراغ ماه

کعبه را گم کرده ام ای رهنمایان راه کو
تشنه ی آگاهی ام دریا دل آگاه کو
 خاطرم از قیل و قال این و آن آزرده شد
تا بیاسایم زمانی خلوت دلخواه کو
دیده نابینا و رهزن در پی و شب قیر گون
دشت ناهموار و من تنها دلیل راه کو
ناله ام در سینه ماند و استخوانم در گلو
تا خروش خفته را ز دل بر آرم چاه کو
تیغ بر سر خار در پا بر لبم مهر سکوت
بر گلویم پنجه ی دشمن مجال آه کو
حرف ایمان کفر و دل ها تیره مردم مست شرک
مرغ حق دارد فغان کای مشرکان الله کو
در چنین شامی نتابد کوکبی از روزنی
پیش پایم را نمی بینم چراغ ماه کو