چشم معرفت

چشم معرفت

کیست آن بنده کو خطا نکند
تو و این ادعا خدا نکند
عاشقی ناید از هوسنکان
هر علف کار کیمیا نکند
دل پریشان شود بگو تا زلف
 بر سرشانه ها رها نکند
نازک آن خواجه ی خدا جو را
که گهر بخشد و ریا نکند
کوس تقوا مزن که نیرنگ است
مرد پرهیز ادعا نکند
از ره آه بی نوا برخیز
که اگر برکشد خطا نکند
آنکه را چشم معرفت بازست
دفع موسی به اژدها نکند
رهنورد ره صلاح و فلاح
به ملامتگر اعتنا نکند
آنکه در مردنش حیات بود
دل بدین زندگی رضا نکند
حال قارون اگر کسی داند
تکیه بر قدرت طلا نکند
 دل درویش را بدست آور
که اگر بسکند صدا نکند
حیله گر چون نماز بگذارد
جرم باشد اگر قضا نکند
هنر دشمنان ملامت ماست
از حسد این هنر چرا نکند

تنهای تنها

تنهای تنها

بهار و باغ و گلگشت چمنن ها
کنار دلبران شیرین سخن ها
اگر قسمت شد از خلوت درایم
و گرنه ما و دل تنهای تنها

که هستی تو ؟

که هستی تو ؟

شدی به دام طلا از خدا گسستی تو
تو را چه می شود آخر مگر که مستی تو ؟
اسیر گنج شدی یار را ز کف دادی
یه سیم و زر گرویدی ز حق گسستی تو
چرا زیاد تو رفته است عهد روز ازل
درست نیست که آن عهد را شکستی تو
ز خوان آز و هوس برنخاستی نفسی
چو کرکسا به سر جیفه ها نشستی تو
تو خویش را نشناسی فغان ز بی خردی
ز خود بپرس که ای بی خبر که هستی تو ؟
به حال خود نظری کن که در تمامت عمر
خداپرست نبودی طلا پرستی تو

باغ ارم

باغ ارم

ای خواجه که زر می طلبی بنده ی غم باش
ن زنده به عشقم تو به دینارو درم باش
 ما را همه دم قبله ی دل سوی صمد بود
 ابلیس تو را گفت که در بند صنم باش
اینده ندانی تو و بگذاشته بگذشت
حالی غم دنیا مخور و بنده ی دم باش
تا بار ندامت نبری بذل درم کن
تا رنج قیامت نکشی مرد کرم باش
رنج از تو بود گنج نصیب دگرانست
گو صاحب اقبال کی و مسند جم باش
هر کس به جهان عاشق اندیشه ی خویشست
ما پیرو دادیم تو هم یار سیتم باش
بیدار نبودی نفسی دیو تو را گفت
غفلت زده ی دل شو و در خواب عدم باش
خود شعله زدی بر دل پرآز و گرنه
معشوق تو را گفت که در باغ ارم باش
هنگام سحر بود که می گفت سروشم
در کعبه ی دل سیر کن و سوی حرم باش
تا نام تو تسخیر کند ملک عرب را
امروز چو تاجی به سر شعر عجم باش

اولین غم و آخرین نگاه

اولین غم و آخرین نگاه

چه شامها که چراغم فروغ ماه تو بود
پناهگاهم شبم گیسوی سیاه تو بود
اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست
ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود
دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت
 که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود
عنایتی که دلم را همیشه خوش می داشت
 اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود
بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع
که اولین غم من آخرین نگاه تو بود

اشک وداع

اشک وداع

گریه کن ای دل که دوست از بر ما می رود
وای که از باغ عشق عطر وفا می رود
زانکه دل تنگ ما جای دو شادی نبود
تا ز در آمد سهیل و سها می رود
 گر چه ز چشمم رود همراه اشک وداع
 مهرعزیزان کجا از دل ما می رود
خانه ی دلتنگ ما تشنه ی آوای اوست
 آه که از این سرا نغمه سرا می رود
باغ دل ما از او لطف و صفا می گرفت
حیف کزین بوستان لطف و صفا می رود
گر چه به ما هر نفس لطف خدا می رسد
از سرمان سایه ی لطف خدا می رود
می رود اما دلش ساز وطن می زند
 این نگران ر نگر رو به قفا می رود
 آب و گلش در حضر جان و دلش در سفر
عاشق اشفته حال دل به دو جا می رود
لحظه ی بدرود خویش تا نزند آتشم
 با دل اندهگین شادنما می رود
تا که بگردد بلا از قد و بالای او 
 برلب بی خنده ام ذکر دعا می رود
 دل به چه کارایدم گر که دلارام نیست؟
خانه نخواهم اگر خانه خدا می رود
ناله براید ز سنگ گر که بداند دمی
از غم یاران چه ها بر سر ما می رود
ناله ی جانسوز من سر به ثریا کشید
 آتش دل را ببین تا به کجا می رود
داغ به جان سها دوری سامان نهاد
خسته ی بیمار دل بهر شفا می رود
نیست عجب گر سها راه به سامان برد
اختر تابان ما سوی سما می رود

انتظار فردا

انتظار فردا

تا کی به لبت ناله ی جانسوز بود
یا بر لب تو شعر غم آموز بود
بیهوده در انتظار فردا منشین
کامروز تو فردای پریروز بود

اگر

اگر

نه فکر نام و نه ترسان ز ننگم
که داغ از آن لبان لاله رنگم
پریشان کنم چون خاطر خویش
اگر گیسوی او افتد به چنگم

آهنگ سفر

آهنگ سفر

سها در عاشقی ها نغمه سر کرد
 ز شور عشق آهنگ سفر کرد
غم هجران سامان بر دلم بود
سها ای بار غم را بیشتر کرد

آغاز شکفتن

آغاز شکفتن

مرا گفت این سخن فرزانه پیری
بزرگی عارفی روشن ضمیری
چرا گویی دریغا از جوانی
چرا از کار پیری بدگمانی
که پیری باغ صد رنگ کمال است
زمان کام و دوران وصال است
خوشا آنان که تا پیری رسیدند
به راه دوست منزل ها بریدند
ره پیموده شادی آفرین است
تو خود در منزلی شادی در این است
 جوانان خام و پیران پختگانند
که جان در پای جانان می فشانند
وصال یار در آغاز مرگ است
سیه دل بی خبر از راز مرگ است
به پیری جاهلی ترسد ز مردن
که داند مرگ را فصل فسردن
 ولی پیران به عمری ره بریدند
که تا سر منزل دلبر رسیدند
چو رفتی زین جهان در کوی یاری
در آن منزل غم دوری نداری
برای عارفان در خک خفتن
بود بی شبهه آغاز شکفتن
برون از خک نرگس خود پیاز ست
ولی در جان او صد گونه رازست
 چو آن را باغبان در گل بکارد
 به پیش چشم ما صد گل برآرد
روان چو مرغ در حال گریزست
که ماندن در قفس اندوه خیزست
 رهایی از قفس ماتم نارد
که پایان مصیبت غم ندارد
چو روز وصل اید شادمان باش
غنیمت دان و در پیری جوان با ش

آتش و خاکستر

آتش و خاکستر

زمان در کار من افسونگری کرد
 نپنداری که با من یاوری کرد
در اول آتشم زد از جدایی
در آخر موی من خاکستری کرد

آغوش محبت

آغوش محبت

من در ره دنیا نفروشم هنرم را
آلوده به نکبت نکنم شهر ترم را
 جز در گه حق بر در کس جبهه نسودم
تا بر ز بر ابر ببینند سرم را
پرواز من آن گونه بلندست که خورشید
در ظلمت شب بوسه زند بال و پرم را
من هستم و اندیشه و جولانگه پرواز
سیمرغ ندارد طیران سفرم را
از اهل تظر پرس که با لطف خداوند
پوشیده ام از دولت گیتی نظرم را
در وصل چنان مست حبیبم گه و بیگاه
کز یاد برم رنج فراق پسرم را
از اشک صفاییست دلم را که ندانی
شب نیست که دریا نکنم چشم ترم را
شرمنده ی مردم شو از موج عنایت
هر جا به وطن می نگرم دور و برم
از جور رقیبان چه خروشم که حبیبان
 گیرند در آغوش محبت اثرم را

اژدها

اژدها

 می پرد هر شب به بام کشور ما اژدهایی
قاصد مرگ است و در کام پلیدش قرعه هایی
آتشین دم وحشت آور تیزرو هنگامه گستر
بینوا سوزی جنایت پیشه ی مرگ آزمایی
 شعله افروزی که دیدارش برانگیزد ز مردم
اضطرابی شیونی غمناله یی بانگ عزایی
چون شتاید بر فلک خیزد ز هر برزن خروشی
چون بلغزد در زمین پیچد ز هر سو وای وایی
می تپد هر دل درون سینه چون مرغ اسیری
می رود بر آسمان از هرکران دست دعایی
می پرد تا بی امان در خون کشد بیچارگان را
بعد کشتن می گریزد چون نسیم بادپایی
آذرخشی می چکاند از دهان آتشین دم
تا برآرد شعله از ویرانسرای بینوایی
هر پدر از حمله اش بی آشیانی داغداری
هر سرا از شعله اش ویرانه یی ماتمسرایی
 زیر آواری گران هر جا سری افتاده بینی
 مادر و کودک به خون غلتنده نه دستی نه پایی
زیر سنگ و خک و آهن خاندانی قطعه قطعه
دست بی پیکر تن بی سر سر از تن جدایی
اف بر این فرعون بغدادی و زخم اژدهایش
باش تا موسی براید از کویری با عصایی
ای ستمگر ظلم هر دیوانه بی کیفر نماند
از پی شام عزا سر می زند رئز جزایی

اهل دنیا در سکوت

اهل دنیا در سکوت

شد درون کلبه ی بیچاره ها
آتشی بر پا ز آتشپاره ها
ای بسا مستی که پای خم نشست
بیمنک از آتش خمپاره ها
تازیان بر دتر و زن تاختند
 در هوای طوق ها و یاره ها
مادران را در کنار کودکان
کرده لرزان غرش طواره ها
 ز آتش موشک چو هیزم سوختند
در بدرها خسته ها آواره ها
از لهیب بمب آتش زا بسی
شعله ور شد کلبه ی بیچاره ها
کودکان را نیم شب آتش زدند
دزد ها نامردها بدکاره ها
 دزد بغدادی بود قصاب قرن
 بر کمر آویخته قداره ها
نو جوانان را به خک انداختند
 اهرمن ها غرچه ها پتیاره ها
بر غم مادر که می لرزد ز بیم
 می تپد هر شب دل سیاره ها
 از تن مردان به میدان نبرد
می جهد خون همچنان فواره ها
 استخخوانشان قطعه قطعه زیر تانک
سینه شان آماج آهن پاره ها
ما همه غلتنده در دریا ی خون
دشمنان رقصنده در کاباره ها
ما در آتش افل دنیا در سکوت
خوک و سگ بهتر از این نظاره ها