عاقبت اشتباه

ددیم صفای اهل دل و روی ماهشان
تابد فروغ عشق خدا از نگاهشان
بسیار صوفیان که دم از حق زنند لیک
معموره یی ز شرک بود خانقاهشان
ای زرپرست روز فقیران سیه مخواه
جز رنج روزگار چه باشد گناهشان
از اشک سینه سوختگان در امان مباش
گاتش زند به خرمن تو برق آهشان
از منعمان رفته بگویم حکایتی
 تا بنگری معاینه حال تباهشان
هر شب چراغ مجلسشان پر فروغ بود
آن شام ها نشاند به روز سیاهشان
آن شب که کوخ فقر پر از وای وای بود
 پر میکشید سوی فلک قاه قاه شان
از اشتباه چشم بخیلان به خون نشست
 دیدی به چشم عاقبت اشتباهشان
بس کودکان که در شب سرما فسرده اند
زیرا نداده یی به شب خود پناهشان
بسیار بی کسان که به چاه مذلتند
با دست اقتدار برآور ز چاهشان
اقوام بی شمار به گورند و این زمان نبود
 نشان ز ملت و از پادشاهشان
از روشنان شام دعا پرتوی بخواه
باشد که روشنی دهدت روی ماهشان