شعر چاووشی از مهدی سهیلی

چاووشی

با خبر باش که از یار خبر می اید
 وان سفر کرده ی غایب ز سفر می اید
پیر کنعانی من چشم تو روشن که پسر
از پی روشنی چشم بدر می اید
این خروسی که زند بانگ به ویرانه یش ب
پیک شادیست که از شهر سحر می اید
 مژده ای حلقه نشینان شب تار که باز
 شمع ماه از پس این ابر به در می اید
بیهوده مخور دست بزن پای بکوب
سر برافراز که این غصه به سر می اید
باش و بنگر که پس از اشک شب و ناله ی صبح
سیل پیروزی و فریاد ظفر می اید
فتح در کام شکست است و نشاط از پی غم
گر که امروز نشد روز دگر می اید
حاصل گفته ی من با ثمر کرده ی تست
 هر چه شر بر سر ابنا بشر می اید
عزم ما گر نبرد راه به تایید خدا
از خروش من و خشم تو چه بر می اید
 با فریب اهل سخن را نتوان برد ز راه
 که ز شعر هنری بو ی هنر می اید
 

شعر بی امید از مهدی سهیلی

بی امید

در این غم سرا غمگساری نبود
 بسی ناله کردیم و یاری نبود
 اگر لحظه یی خده بر لب نشست
در آن خنده ها اعتباری نبود
همه عمر ما در زمستان گذشت
 به یک روز آن هم بهاری نبود
 به هر جمع رفتم پریشان شدم
که جز مردم سوگواری نبود
بسا زنده دیدم در این خاکدان
که کاشانه اش جز مزاری نبود
یکی گرد برخاست از این کویر
دریغا که با آن سواری نبود
تو گفتی دگر می شود روزگار
 دگر شد ولی روزگاری نبود
مرا مرگ بهتر از این زندگیست
که در جبر آن اختیاری بود
دلت را مکن رنجه از برد و باخت
که این زندگی جز قماری نبود
 

دیوان لحظه ها و صحنه ها از مهدی سهیلی

مجموعه اشعار مهدی سهیلی در لحظه ها و صحنه ها


شعر صدا صدای خداست از مهدی سهیلیشعر دروغ فاش از مهدی سهیلیشعر تخت اسکندر کجاست از مهدی سهیلیشعر سفر به شهر کودکی از مهدی سهیلی
شعر سقوطی پس از پرواز از مهدی سهیلیشعر لحظه های ناب از مهدی سهیلیشعر فرعون از مهدی سهیلیشعر عاشق صادق از مهدی سهیلی
شعر چوب یزدان از مهدی سهیلیشعر نعره ی چنگیز از مهدی سهیلیشعر ناله ی شبهای علی از مهدی سهیلیشعر کرم ابریشم از مهدی سهیلی
شعر مردار و کلاغان از مهدی سهیلیشعر قصه ی دل از مهدی سهیلیشعر شتاب تاریخ از مهدی سهیلیشعر نقص کامل از مهدی سهیلی
شعر شهید از مهدی سهیلیشعر سبکباری از مهدی سهیلیشعر بنده ی آزاد از مهدی سهیلیشعر راز وجود از مهدی سهیلی
شعر روح سرگردان از مهدی سهیلیشعر آوای خدا از مهدی سهیلیشعر دو همسفر از مهدی سهیلیشعر آشتی از مهدی سهیلی
شعر شکوفه خیال از مهدی سهیلی شعر خوشا وقت از مهدی سهیلیشعر بانگ جاودانه از مهدی سهیلیشعر ناله ی کارون از مهدی سهیلی
شعر آه ... ای باغ ها از مهدی سهیلیشعر روح و تن از مهدی سهیلیشعر آه ... ای باغ ها از مهدی سهیلیشعر روح و تن از مهدی سهیلی
شعر خود سازی از مهدی سهیلیشعر نمی دانم چه باید کرد از مهدی سهیلیشعر لبخند محبت از مهدی سهیلیشعر گلوله ی دشمن از مهدی سهیلی
شعر چراغ ماه از مهدی سهیلیشعر خوشبخت آن پرنده از مهدی سهیلیشعر غریب از مهدی سهیلیشعر برف زمستان از مهدی سهیلی
شعر به آزادگان آزاد شده از مهدی سهیلیشعر نه دریا که مرداب از مهدی سهیلی شعر قدرت اعجاز از مهدی سهیلیشعر صلای صلح از مهدی سهیلی
شعر وقتی تو رفتی از مهدی سهیلیشعر شتابگر از مهدی سهیلی شعر مرگ جوانی از مهدی سهیلیشعر صورتک از مهدی سهیلی
شعر جولانگه پرواز از مهدی سهیلی شعر سینه ی مرداب از مهدی سهیلیشعر قهر از مهدی سهیلیشعر نقش خستگی از مهدی سهیلی
شعر کمال هنر از مهدی سهیلیشعر هنگامه ی طور از مهدی سهیلیشعر دلمردگی از مهدی سهیلیشعر دیگر چگونه ؟ از مهدی سهیلی
شعر غم ما از کجاست از مهدی سهیلیشعر مرگ سوار از مهدی سهیلی شعر سایه ی دیوار از مهدی سهیلیشعر سخنی با خویش از مهدی سهیلی
شعر پروازی در نور از مهدی سهیلیشعر صبح آزادی از مهدی سهیلیشعر دوزخی از مهدی سهیلیشعر آخرین چاره از مهدی سهیلی
شعر زنده ی مرگ آلود از مهدی سهیلیشعر پیوند ارواح از مهدی سهیلیشعر چرا از مهدی سهیلیشعر دلبستگی ها از مهدی سهیلی
شعر آشفتگی از مهدی سهیلیشعر گمشده از مهدی سهیلیشعر بیا از مهدی سهیلی شعر پوزش از مهدی سهیلی
شعر قفس از مهدی سهیلیشعر ای دست غیب از مهدی سهیلیشعر دلتنگی از مهدی سهیلیشعر لحظه ها و صحنه ها از مهدی سهیلی
شعر دریغ از مهدی سهیلیشعر شبی در رویا از مهدی سهیلیشعر قارون چه شد شداد کو ؟ از مهدی سهیلیشعر بی امید از مهدی سهیلی
شعر چاووشی از مهدی سهیلیشعر خاک و خاک وخاک دود ودود ودود از مهدی سهیلیشعر مرد تنها از مهدی سهیلیشعر شوق گمنامی از مهدی سهیلی
شعر آدم شناس از مهدی سهیلی شعر اشکی بر سر مژگان از مهدی سهیلی شعر نوید از مهدی سهیلی شعر دل بی انتظار از مهدی سهیلی
شعر نسیم عشق از مهدی سهیلی شعر فغان غریب از مهدی سهیلیشعر مرداب از مهدی سهیلیشعر عطر دعا از مهدی سهیلی
شعر دلشکن دلنواز از مهدی سهیلیشعر از بهار تا بهار از مهدی سهیلی شعر نقش دنیا از مهدی سهیلیشعر سیاهکاری از مهدی سهیلی
شعر قلب لشکر از مهدی سهیلیشعر پاسخی از همزاد از مهدی سهیلی شعر همای ذوق و هنر از مهدی سهیلیشعر گرفتم آن همه باشد از مهدی سهیلی
شعر ملامت از مهدی سهیلیشعر استغنا از مهدی سهیلیشعر ماهی و نهنگ از مهدی سهیلیشعر امیدهای در گور از مهدی سهیلی
شعر آزادی در قفس از مهدی سهیلیشعر باشم یا نباشم از مهدی سهیلی شعر شکوه کعبه از مهدی سهیلیشعر از خویش بیگانه از مهدی سهیلی
شعر فرزانگی از مهدی سهیلیشعر کجا نیست از مهدی سهیلی شعر عاشق مردم از مهدی سهیلیشعر امید آخرین از مهدی سهیلی

شعر پرنده یی که پرید از مهدی سهیلیشعر بی امید از مهدی سهیلیشعر چاووشی از مهدی سهیلی


شعر پرنده یی که پرید از مهدی سهیلی

پرنده یی که پرید

به جز غم تو که با جان من همآغوشست
مرا صدای تو هر صبح و شام در گوشست
چراغ خانه ی چشم منی نمی دانی
 که بی تو چشم من و صحن خانه خاموشست
قسم به زلف سیاهت چنان پریشانم
 که هر چه غیر تو از خاطرم فراموشست
ز چشمم ای گل مهتاب خفته در پس ابر
چو ماه رفتی و شبهای من سیه پوشست
هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما
غم فراق تو با اشک من همآغوشست
پرنده یی که غزلخوان باغ بود پرید
کنون ز داغ عمش باغ سینه گلجوشست
 

شعر امید آخرین از مهدی سهیلی

امید آخرین

زمانی زیست در غمخانه ی دهر
زنی غمگین زنی تنها زنی پاک
بسا شب ها چو شمعی تا دم صبح
 گل اشکش چکید از چشم غمناک
ولی در یک نفس از شمع جانش
برآمد و پر زد سوی افلاک
پس از مادر امید آخرین بود
امید آخرین هم رفت در خاک
 

شعر عاشق مردم از مهدی سهیلی

عاشق مردم

خدایا عشق را در من برانگیز
ندای عشق را در من رسا کن
از این مرداب بودن در هراسم
مرا ز ننگ بی عشقی رها کن
بده عشقی که جانم برخروشد
بلرزاند خروشم آسمان را
به گلبانگی بر آشوبم زمین را
به فریادی برانگیزم زمان را
به نیروی محبت زنده ام کن
به ره دستگیری ها توان ده
مرا عشقی به انسان ها توان ده
مرا عشقی به انسان ها بیاموز
توان یاری در ماندگان ده
مرا بال و پری بخشا خدایی
 که تا بیغوله ها پرواز گیرم
به من سرپنجه فدرت عطا کن
که غمها را ز دلها بازگیرم
درایم نیمشب در کلبه یی سرد
بپاشم عطر شادی بر غریبی
برافروزم چراغ زندگانی
به شبهای سیاه بی نصیبی
مرا مهتاب کن در تیره شب ها
که به هر کلبه ی ویران بتابم
دم گرم مسیحایی به من بخش
که بر بالین بیماران شتابم
مرا لبخند کن لبخند شادی
که بر لبهای غمخواران نشینم
زلال چشمه ی آمرزشم کن
که در اشک گنهکاران نشینم
مرا ابر عطوفت کن که از خلق
فرو شویم غبار کینهها را
 ز دلها بسترم امواج اندوه
کنم مهتاب باران سینه ها را
نسیمم کن که در عطر دوستی را
بپاشم در فضای زندگانی
بدل سازم خزان زندگی را
به باغ عشق ها جاودانی
بزرگا زندگی بخشا برانگیز
نوای عشق را ز بند بندم
مرا رسم جوانمردی بیاموز
که بر اشک تهیدستان نخندم
به راهی رهسپارم کن که گویند
چو او کس عاشق مردم نبوده ست
چنانم کن که بر گور نویسنده
در اینجا عاشق مردم غنوده ست
 

شعر کجا نیست از مهدی سهیلی

کجا نیست

اگر در خلوت نور خدا نیست
تو را دردی بود کانرا دوا نیست
خدا در هر دل بیگانه پیداست
ولی بیگانه با او آشنا نیست
یکی گفتا که ایزد در کجا هست
بدو گفتم که ای غافل کجا نیست
فروغش در دل روشن هویداست
ولیکن تیره دل گوید خدا نیست
مگر رخسار خود روشن توان دید
 در آن اینه کاندر وی صفا نیست
تو خود در جبر صاحب اختیاری
که هر پیشامدی کار قضا نیست
به سعی خود توکل را در آمیز
که راه چاره تنها سعی ما نیست
نصیب زرپرستان زردرویست
نشان روسپیدی در طلا نیست
عجب دردی بود دنیا پرستی
 که درمانش به قانون شفا نیست
بیا ای خواجه دنیا را رها کن
وگرنه جانت از چنگش رهانیست
به درویشان دلی تابنده دادند
که یک دانگش نصیب اغنیا نیست
چه آتش ها که در کاخ ستم ریخت
مگو دیگر اثر در ناله ها نیست
 

شعر فرزانگی از مهدی سهیلی

فرزانگی

خسته شد روح من از فرزانگی
شادمانم با غم دیوانگی
عاشق و دیوانه ام منعم مکن
چون نسازد عشق با فرزانگی
دانه می جویم ز کام موج ها
مرغ طوفانم نه مرغ خانگی
آبرو را از برای نان مریز
پا منه در دام از بی دانگی
زندگی با آشنایان تلخ بود
کام من شیرین شد از بیگانگی
دل به هر شمعی مکن پروانگی
مهر کردم دوستان دشمن شدند
با ختم در بازی مردانگی
 

شعر از خویش بیگانه از مهدی سهیلی

از خویش بیگانه

میان ما و فرزندان حصاریست
حصاری از زمان ها وز مکانها
 حصاری از دو نسل نا هماهنگ
حصاری از زمین تا آسمانها
پدر در جذبه ی افکار خویشست
پسر مستی که هوشیاری نداند
زمان در دستشان چون ریسمانست
یکی این سو یکی آن سو کشاند
پدر با خشم می غرد به فرزند
که من پرورده ی دنیای خویشم
پسر چین بر جبین آرد که ای مرد
برو من در پی فردای خویشم
پدر گوید که فرزندم تبه شد
پسر در دل کند او را ملامت
پدر با خشم گوید ای تبهکار
برو از پیش چشمم تا قیامت
 در این غوغا مگر مردی برآ?د
که با دانش بجوید ریشه ها را
به فتوای خرد با دست تدبیر
گره بندد بهم اندیشه ها را
به عمری بر در مغرب نشستن
سرانجامش نفاق خانگی شد
 چو شرقی خویش را در غرب گم کرد
 گرفتار ز خود بیگانگی شد
 سموم غرب چون بر شرق توفید
خزان شد باغ فکر و سنت و کیش
پدر بیگانه شد با روح فرزند
پسر گمگشته یی بیگانه با خویش
چو غربی در تفکر برتری یافت
ز بیمش مرد شرقی رخنهان کرد
بسی کوشید غربی لیک شرقی
زین بنشست خود را نتوان کرد
چو مشرق بهر خود آسودگی خواست
ره اندیشه را مغرب بر او بست
چنان کوشید غربی در ره علم
که پل را پیش پای شرق بشکست
خود شرقی خویش را در خویش گم کرد
بسی کوشید غربی در شکستنش
اگر شرقی بجوید خویش را باز
بیفتد رمز پیرزوزی به دستش
 

شعر شکوه کعبه از مهدی سهیلی

شکوه کعبه

مردمان بسیار اما مردمی کم دیده ام
ای بسا نا اهل را در اهل عالم دیده ام
تا به شادی مینشینی غم رسد از گرد راه
بر لب خندان هر گل اشک شبنم دیده ام
کلبه ی درویش و خواب امن او حاوید باد
کاندر ان اسباب دولت را فراهم دیده ام
حق نمایانست در اینه ی اشک یتیم
من صفای کعبه را در آب زمزم دیده ام
گر چه طرحی در دل از آدم کشیدم تا مسیح
صورت دلخواه را در نقش خاتم دیده ام
 

شعر باشم یا نباشم از مهدی سهیلی

باشم یا نباشم

دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم
دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیمم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
 آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم و گر در حلقه ی زاغان نشینم
کی توانم لحظه یی در نغمه ی مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردان بیگانه باشم یا نباشم
 

شعر آزادی در قفس از مهدی سهیلی

آزادی در قفس

بار دیگر غم عشق آمد و دلشاد م کرد
عزم ویرانی من داشت و آبادم کرد
دشت تا دشت دلم وادی خاموشان بود
تندر عشق یه یک صاعقه فریادم کرد
نازم آن دلبر شیرین که به یک طرفه نگاهم
آتشی در دلم افروخت که فرهادم کرد
قفس عشق ز هر باغ دل انگیزترست
شکر صیاد که در این قفس آزادم کرد
یار شیرین من ار تلخ بگوید شهدست
وین عجب نیست که گویم غم او شادم کرد
 

شعر امیدهای در گور از مهدی سهیلی

امیدهای در گور

در دل هر گور تاریکی امیدی خفته است
در کنار هر گنهکاری سعیدی خفته است
هر کجا دیدی که سروی رسته در آغوش باغ
زیر پایش سرو بالای رشیدی خفته است
لاله ی سرخی که با داغ دلی روید ز خاک
خود شهادت می دهد کانجا شهیدی خفته است
بید مجنون چون پریشان کرد گیسو باد گفت
عاشقی دیوانه زیر چتر بیدی خفته است
 

شعر ماهی و نهنگ از مهدی سهیلی

ماهی و نهنگ

کره ی خاک همچو دریاییست
ما همه ماهیان این دریا
آسمان چون حباب بر سر ماست
ما شتابان میان این دریا
ماه و خورشید پیش دیده ی من
زورق نقره است و کشتی زر
کس نداند که این دو کشتی نور
چند قرن است می رود به سفر
زرمداران و زورمندان نیز
گر نکو بنگری نهنگانند
که به جز بلع ماهیان ضعیف
ره و رسم دگر نمی دانند
گر جدایی نبود در صف ما
عرصه ی روزگار تنگ نبود
ماهیان گر که متفق بودند
اندرین بحر یک نهنگ نبود
 

شعر استغنا از مهدی سهیلی

استغنا

مردم گلچینم و از باغ سحر پا نکشم
 دست امید خود از دامن شلها نکشم
خاطر خرم ما را چه نیازی به بهار
رخت از خلوت دل جانب صحرا نکشم
ذره ام لیک ز خورشید نخواهم مددی
با همه تشنگی ام منت دریا نکشم
غم ما به بود از شادی منت آلود
درد را می کشم و ناز مسیحا نکشم
با چنین عمر شتابان غم امروز بسست
دم غنیمت شمرم محنت فردا نکشم
گر از این کهنه سرا رخت سفر باید بست
پس چرا دست طمع از سر دنیا نکشم
 

شعر ملامت از مهدی سهیلی

ملامت

ای دل که می بریدی از ما
آن دلارایی چه شد
آن بلور قامت و آن اوج زیبایی چه شد
یاد داری گونه های دلفرب خویش را
کو چراغ گونه هایت آن فریبایی چه شد
مخمل لب برق دندان ناز لبخند تو کو
دلبری ها را چه کردی آن دلارایی چه شد
گیسوان بر شانه ها افشاندن و ناز نگاه
گردش مستانه ی چشمان مینایی چه شد
دیده ی اینه ها حیران اندام تو بود
وای بر حال تو آن غوغای رعنایی چه شد
با دل شاد و لب خندان چو گل غلتیدنت
 در میان پونه های سبز صحرایی چه شد ؟
هر طرف صد ها تماشایی ثنا خوان تو بود
آن ثنا خوانی کجا رفت آن تماشایی چه شد
ای که تنها مانده یی با خاطرات خویشتن
آنکه میبردی هزاران دل به تنهایی چه شد
آن خرامان رفتن و آن سرگرانی ها کجاست
کار عشاقت که سر میزد به رسوایی چه شد
ای بسا شبهای رویایی که بودی شمع جمع
اینک ای تنها بگو شبهای رویایی چه شد
نوبت پیری زمان ناتوانی ها رسد
 آن جوانی ها کجا رفت آن توانایی چه شد
 

شعر گرفتم آن همه باشد از مهدی سهیلی

 گرفتم آن همه باشد

سکوت می کشدم ذوق نغمه خوانی کو
مجوی نکته زمن حال نکته دانی کو
کجاست عشق که جان مرا برافروزد
وفا و مهر چه شد عطر مهربانی کو
شبی که همره یاران مهربان تا صبح
صفا کنیم به مهتاب پرنیانی کو
طلوع آن شب روشن که با نگاه خیال
نظر کنیم به گلهای آسمانی کو
فرشته یی که به ناز دو چشم جادویی
به هر نگاه بوسه ی نهان کو
زبان درد مرا هیچ کس نمی داند
صفای همدلی و لطف همزبانی کو
گل محبت و گلزار دوستی پژمرد
وگر که یافت شود حال باغبانی کو
 یکی که دل برباید به یک نگاه کجاست
نیاز عاشقی و ناز دلستانی کو
دریغ و درد که پیری رسید و عمر گذشت
گرفتم آن همه باشد بگو جوانی کو
 

شعر همای ذوق و هنر از مهدی سهیلی

همای ذوق و هنر

خدای من همه اشکم نظر به چشم ترم کن
شکسته خاطر دهرم از این شکسته ترم کن
دل فسرده ی بی عشق را به سینه نخواهم
مرا در آتش شوقی بسوز و شعله ورم کن
روا مدار که لب از نوای عشق ببندم
ندیدم مرغ شب و یار بلبل سحرم کن
در آن نفس که سپاه هوس به جنگ من اید
توان حمله بیاموز و نغمه ی ظفرم کن
زمانه بی هنری می خرد زمان هنر نیست
گناه رفته ببخشا و فارغ از هنرم کن
تو ای رفیق موافق به مهر پنجره بگشا
از یان هوای غم آلود زندگی بدرم کن
کجاست خلوت دل تا ز های و هو بگریزم
به کوی بی خبری گر گذر کنی خبرم کن
همای ذوق و هنر بودم به خاک تپیدم
فغانم ار نشنیدی نگه بال و پرم کن
 

شعر پاسخی از همزاد از مهدی سهیلی

پاسخی از همزاد

تنها و بی امید
بی یاور و غریب
در چاهسار سرد زمان می گریستم
می گفتم ای دریغ
عمری در این سراچه ی تقدیر زیستم
اما کسی نگفت
من در میان این همه بیگانه کیستم
عمر آن بود که با نفس دوست بگذرد
ورنه چه عمر صد بود و چه دویستم
ز بی کسی به اینه گفتم حدیث خویش
کای هم نفس بگو که در این دهر چیستم
همزاد من در‌اینه با آه سرد گفت
من ایه ی غمم
بیهوده زیستم
گر هستی است این
انگار نیستم
 

شعر قلب لشکر از مهدی سهیلی

قلب لشکر

لحظه ی میعاد تا او حلقه بر در می زند
مرغ بی تاب دلم در سینه پر پر می زند
هر نگاهش باغ صدرنگیست و چون صورتگران
مردم چشمش دمادم رنگ دیگر می زند
دلربای من مرا تنها نخواهد هیچگاه
هر کجا باشم خیالش بر دلم سر میزند
غم هر زمان تازد به جانم باک نیست
یار من بوسه یی بر قلب لشکر میزند
 

شعر سیاهکاری از مهدی سهیلی

سیاهکاری

گذشت عمر من اما چه با شتاب گذشت
چنان نسیم شتابنده یی کزآب گذشت
چه سالها که نشستم به انتظار ولی
ز صبح موی شنیدم شب شباب گذشت
و عشق و جوانی چو موج از سرما
چنان گذشت که گویی شبی به خواب گذشت
گریخت از کف من لحظه های زود گریز
چو باذ از نظرم بخت دیریاب گذشت
 به باغ شب گل اشکی ز چشم ما نچکید
 دریغ و درد که آن لحظه های ناب گذشت
مگر خدا گذرد از سیاهکاری ما
که نامه های سیاه من از حساب گذشت
هزارراه سلامت نمود پیر خرد
ولی ز غفلت من وقت انتخاب گذشت
 

شعر نقش دنیا از مهدی سهیلی

نقش دنیا

در خزان گلشن فسرد و از چمن پروانه رفت
پیری دل آمد و عشق جوان زین خانه رفت
پیر ما می گفت هر کو آشنا با دل نشد
در جهان بیگانه آمد و ز جهان بیگانه رفت
خلوت عشاق جای چند و چون عقل نیست
ای بسا فرزانه کاینجا ‌آمد و دیوانه رفت
عکس روی یار در پیمانه ی توحید بود
سرخوش آن مست سراندازی کزین میخانه رفت
نقش دنیا خواجه را از عشق ورزی باز داشت
کودک از گل دل برید و در پی پروانه رفت
 

شعر از بهار تا بهار از مهدی سهیلی

از بهار تا بهار

همه گویند بهار آمده است
و به هنگام بهار
باز می رقصد و می رقصد و می رقصد برگ
 باز می تابد و می تابد گل همچو چراغ
باز می گرید ابر
باز می خندد باغ
همه گویند بهار آمده است
و به هنگام بهار
باز می جوشد و می جوشد صد چشمه ز سنگ
جوی را می فشرد لاله در آغوشش تنگ
از می ساید و می ساید قو سینه به موج
باز از رود خروشان شنوی بس آهنگ
باز می پوید و می غلتد بر سبزه نسیم
تا برآرد ز دل شاخه گل رنگارنگ
 باز می لغزد و می لغزد شبنم بر گل
زان سپس همچو بلوری شود از گل آونگ
 همه گویند بهار آمده است
لیک این بار بهار آتش زاست
 چه بهاری که خزانست خزان
چشمه اش خون و گلش آتش و ابرش از دود
جای گلبانگ و سرود
ضجه از مرغ چمن بشنو زاری از روز
شبنمش اشک و گلش سرخی خون
دشت تا دشت وطن
همه از خون شهیدست کبود
باز می رقصد و میرقصد و می رقصد مرگ
باز می افتدو می افتد تنها به زمین
 آنچنانی که به پاییز فرو ریزد برگ
چه بهاری همه درد
رفته فریاد نوحه گری تا افلاک
جای هر قطره ی شهد
می چکد خون شهیدان از تک
باز می بارد و می بارد اندوه ز ابر
باز می کرید و می گرید طفلی غمناک
باز می نالد و می نالد مجروح ز تیر
باز می غلتد و می افتد اشکی بر خاک
چه بهاریست که پیدا نشود چشمه ز سنگ
همه جا چشمه ی خونست و همه آتش جنگ
باز می نالد و می نالد مجروح ز تیر
باز می غرد و می غرد دشمن چو پلنگ
شهر از خون شهیدان همه دریتا دریاست
خصم خونخواره در این دریا مانند نهنگ
چه شد آن بهار
دود سرب است به بالای سرت ابری نیست
یا اگر ابری هست
هیست که خیزد ز هزاران دل تنگ
هیچ بارانی نسیت
هر چه باران بینی
 ی سرب سیاهست که خیزد ز تفنگ
رنگ گل نیست به صحرا و اگر رنگی هست
رنگ درد است که بنشانده زنان را در اشک
رنگ خونست کهکردست زمین را گلرنگ
چه بهاریست؟ که گلها همه داغ
چه بهاریست؟ که سر ها همه منگ
چه بهاریست؟ که جانها همه درد
چه بهاریست؟ که دلها همه تنگ
چه بهاریست؟ که دلها همه تنگ
 

شعر دلشکن دلنواز از مهدی سهیلی

دلشکن دلنواز

ق دلشکن و یار دلنواز تویی
گر چه زخمه زنی نغمه بخش ساز تویی
به هفت پرده ی چشم تونیست پرده ی شرم
ولی نهان نکنم پرده پوش راز تویی
به نیش و نوش تو خو کرده ام که می دانم
حقیقتی که بود همره مجاز تویی
 میان این همه بیگانگان غیر پرست
کسی که با دل من آشناست باز تویی
 

شعر عطر دعا از مهدی سهیلی

عطر دعا

گر با سحر ها خو کنی
بانگ خدا را بشنوی
دل را اگر گیسو کنی هر شب ندا رابشنوی
در آن سکوت جانفزا از عرش می اید صدا
گوش دگر باید تو را تا آن صدا رابشنوی
محو جهان راز شو با جان شب دمساز شو
تا از گلوی مرغ حق نام خدا را بشنوی
بال خدایی ساز کن تا عرش حق پرواز کن
کز قدسیان گلنغمه ی حی علا رابشنوی
 باغ دعا پرگل شود هر برگ گل بلبل شود
در باغ شب گر بگذری عطر دعا را بشنوی
از سبزه ها وز سنگ ها سر می زند آهنگ ها
گر گوش جان پیدا کنی آهنگ ها را بشنوی
 

شعر مرداب از مهدی سهیلی

مرداب

گذشت عمر من اما چه عمر رو گدازی
که کیمیای حقیقت فروختم به مجازی
دلم به غفلت پنجاه ساله مانده وندیدم
نه صبح شوق نیازی نه شام خلوت رازی
ز شام عمر سیه موی چون سپیده بر آمد
 هنوز مست دلم وای من چه خواب درازی
سیاه تر ز شبم روز من بودکه ندارم
به لب صفای دعایی به دل حضور نمازی
ز نای مرغ سحر نغمه ی نماز برآمد
 ولی ربود مرا خواب خوش به بستر نازی
فلک فکند به مرداب قایق دل ما را
که نیست بیم فرودی در آن شوق فرازی
هزار زخمه به دل بر زدم که ناله برآرد
کجاست نغمه ی خوش در دل شکسته ی سازی
به پای خلق نهادیم روی عجز و نشودیم
 شبی به خاک در بی نیاز روی نیازی
خدای من همه اشکم که روی توبه ندارم
مباد بر سر من توسن عذاب بتازی
منم چو چنگ فرومرده در سراچه ی غفلت
هزار نغمه برآرم اگر مرا بنوازی
رسید مرگ دل اما چه مرگ زود شتابی
گذشت عمر من اما چه عمر روح گدازی
 

شعر فغان غریب از مهدی سهیلی

فغان غریب

در این دیار نداند کسی زبان مرا
کجاست آنکه بشناسد غم نهان مرا
به شکر نعمت دیدار جان برافشانم
اگر به من برسانند همزبان مرا
به جان رسیدم از آن همزبان که همدل نیست
که سوخت هر نفسش ریشه های جان مرا
اگر فغان غریبانه ام به عرش رسد
خدا گواست که او نشنود فغان مرا
کجا سراغ کنم همزبان همنفسی
که همچو تیر کند قامت کمان مرا
امید نغمه فرو مرد در من ای صیاد
بسوز بالم و ویران کن آشیان مرا
 

شعر نسیم عشق از مهدی سهیلی

نسیم عشق

مهلت ما اندک است و عمر ما بسیار نیست
در چنین فرصت مرا با زندگی پیکار نیست
سهم ما جز دامنی گل نیست از گلزار عمر
یار بسیار است اما مهلت دیدار نیست
 آب و رنگ زندگی زیباست در قصر خیال
 جلوه ی این نقش جز بر پرده ی پندار نیست
کام دولت را ز آغوش سحر باید گرفت
مرغ شب گوید که بخت خفتگان بیدار نیست
با نسیم عشق باغ زندگی را تازه دار
ورنه کار روزگار کهنه جز تکرار نیست
 

شعر دل بی انتظار از مهدی سهیلی

دل بی انتظار

 باغ جهان پرگلست فرصت چیدن کجاست
 دشت و چمن سبز سبز بال پریدن کجاست
دوست صلا می زند همت دیدار کو
 کعبه ز ما دور نیست پای دویدن کجاست
عالم از او پر صداست گوش تو بیگانه است
 در همه جا نقش اوست قدرت دیدن کجاست
 مدرسه عشق را نعمت استاد هست
 ای دل مکتب گریز میل شنیدن کجاست
دانه ی ذوق و هنر در دل ما کاشتند
لیک به فصل خزان شوق دمیدن کجاست
 یار فروشد به جان گلشن فردوس را
 بی خردان را بگو ذوق خریدن کجاست
ناله ی جانسو هست خلوت دلخواه نیست
لرزش اشک مرا جای چکیدن کجاست
پیر شدی شوق وصل از دل ساکن گریخت
 ای دل بی انتظار حال تپیدن کجاست
 

شعر نوید از مهدی سهیلی

نوید

 بر مشامم عطر یاری می رسد
شاد بنشین غمگساری می رسد
مرغک من از خزان غمگین مباش
 نغمه سر کن نو بهاری می رسد
 پای سروی در کنار گلبنی
 بانگ نرم جویباری می رسد
 بیقراریهای ما پایان گرفت
 کودک دل را قراری می رسد
 بی سبب غمگینی از شام شکست
 روز فتح آشکاری می رسد
 گرد اندوه از رخ خود پاک کن
از دل گردی سواری می رسد
از پس عمری شکست ای دوستان
 لشکر دشمن شکاری می رسد
 صبر کن در انتظار یار باش
یار بعد انتظاری می رسد
 دل مگیر از اختیار خویشتن
 از پس جبر اختیاری می رسد