گرفتم آن همه باشد

سکوت می کشدم ذوق نغمه خوانی کو
مجوی نکته زمن حال نکته دانی کو
کجاست عشق که جان مرا برافروزد
وفا و مهر چه شد عطر مهربانی کو
شبی که همره یاران مهربان تا صبح
صفا کنیم به مهتاب پرنیانی کو
طلوع آن شب روشن که با نگاه خیال
نظر کنیم به گلهای آسمانی کو
فرشته یی که به ناز دو چشم جادویی
به هر نگاه بوسه ی نهان کو
زبان درد مرا هیچ کس نمی داند
صفای همدلی و لطف همزبانی کو
گل محبت و گلزار دوستی پژمرد
وگر که یافت شود حال باغبانی کو
 یکی که دل برباید به یک نگاه کجاست
نیاز عاشقی و ناز دلستانی کو
دریغ و درد که پیری رسید و عمر گذشت
گرفتم آن همه باشد بگو جوانی کو